|
نوشته هایی با خون دل
|
میگم بلاگفا هم پیشرفت کرده ها...!
خیلی آدمها دیگه برام مهم نیستن، چون کارهایی کردن و نکردن که باعث میشه آدم دیگه بهشون فکر هم نکنه... آدم؟! از این بابت خوشحالم...
الان فقط میخوام درس بخونم، کار کنم، و عکاسی رو طوری دنبال کنم که یکی از بزرگترین عکاسان دنیا بشم... عکاس حرفه ای مدل... بشساهخد... لمشئخعق... دعیث... و حتا حخقد...
همیشه زیبایی رو دوست داشتم و زیبایی زنها رو میپرستم... مخصوصا باهوشها و محکمهاشون رو... اونایی رو که در عین پررویی و سثطغ بودن نجیب و خانوم هستن... خلاصه زیبایی فریبنده و همزمان اصلن احمق نبودن رو...
---
من واقعن به سه نقطه و علامت تعجب علاقه دارم!
خب، میگیم به ...م و ولش میکنیم...
به ما چه که لیاقتمون رو نداشت و حالیش نبود یه relationship یعنی چی!
تازه دوست دختره... یه روز هست و میخواد... یه روز نه!
خیلی وقت بود که اینجا نیمده بودم...
پستهای قبلیم رو که خوندم، دیدم که منظور خودم رو در بعضیهاش نمیفهمم...
برام جالبه که آدم در هر بازه زمانی فکر میکنه دیگه هیچی تغییر نمیکنه و ثابت میمونه... یعنی من که اینجوریم... اما حالا حتا خودم هم گذشته خودم رو نمیفهمم... شاید واسه همینه که نم نم دارم فراموشش میکنم و گاهی حس میکنم حافظه ام کم شده!
الان زندگیم خوبه، عالی نیست...
چیزی بوده که همیشه میخواستمش... اما...
بیخیال، حوصله ندارم دوباره بنویسم... مهم این بود که خودم کمی حرف بزنم و یه جمع بندی داشته باشم!